خاطره‌اي از همسر شهيد سيد حميد حسيني / رونمايي از کتاب «از تبار پروانه‌ها»

بیستون نیوز :

وقتی برگشتیم، هیچ کس انتظارمان را نمی‌کشید. می‌دیدم که همه به استقبال زوارشان آمده‌اند ولی ما کسی را آنجا نداشتیم. دلتنگ شدم. سید گفت ناراحت نباش خانم، لذتش به همین غریب بودنش است.

سرويس فرهنگي بيستون ، شهید سیدعبدالحمید حسینی از شهدای مبارزه با تروریست‌های پژاک است که ۲۵ تیر سال ۶۰ در خانواده‌ای مذهبی در شهرستان هرسین کرمانشاه متولد شد و هشتم شهریورسال ۹۴ در روستای زیران شهرستان جوانرود به شهادت رسید.

امروز مصادف با چهارم شهریورماه ۹۵ کتاب «از تبار پروانه‌ها» که مروری بر خاطرات و زندگی این شهید دارد در زادگاهش هرسین کرمانشاه رونمایی خواهد شد. این مناسبت را فرصتی دانستیم تا در گفت‌وگوی کوتاهی با سیده سادات حسینی همسر شهید، خاطره‌ای از این شهید را پیش روی شما خوانندگان صفحه پایداری قرار دهیم.

من و سید ۲۶ فروردین سال ۸۶ با هم عقد کردیم. اوایل ازدواج‌مان در کرمانشاه زندگی می‌کردیم و همان اولین روزها بحث شهادتش را پیش کشید و نشان داد در سرش چه آرزویی دارد. کمی بعد به جوانرود رفتیم که محل خدمتش بود. مردم این شهر سنی‌مذهب هستند و ما در مناسبت‌های خاص مخفیانه عزاداری می‌کردیم تا حساسیتی ایجاد نشود. خصوصاً آنکه گروهک پژاک هم در آن منطقه حضور داشت.

خاطره من به سال ۹۲ برمی‌گردد که قرار شد برای اربعین به کربلا برویم اما مشکلاتی در این مسیر وجود داشت. از طرفی من بعد از پنج، شش سال زندگی مشترک باردار شده بودم و از طرف دیگر مشکلات اقتصادی داشتیم. به هرحال یک روز منزل مادرم بودم که سید زنگ زد و دوباره بحث سفر کربلا را با هم مطرح کردیم، باز با حس ناباوری گفتم «حمیدجان ما که شرایط اقتصادی‌مون کفاف سفر رو نداره» سید گفت خانم توکلت کجا رفته، اگر امام حسین(ع) بخواهد ما می‌رویم و بعد تماس‌مان قطع شد.

همان روز اتفاق عجیبی برای سید افتاد. خودش بعدها تعریف کرد که بعد از صحبت با من خوابش می‌برد و یک دفعه گوشی تلفن همراهش زنگ می‌زند. کسی که پشت خط بوده می‌گوید آقاسید یک شماره کارت بفرست تا مبلغی به حساب شما واریز شود. هر چه سید اصرار می‌کند آن شخص خودش را معرفی کند، ایشان فقط می‌گوید مگر نمی‌خواهید به کربلا بروید، شماره حساب را بفرستید. بعد از چند ساعت سید حسابش را چک می‌کند و می‌بیند واقعاً پول واریز شده است!

شب همسرم دوباره تماس گرفت و گفت خانم پول سفر جور شد ولی نپرس چطور! خیلی برایم جالب بود و اصرار کردم که بگوید. سید هم می‌گفت نگویم بهتر است و امکان دارد باور نکنی. قضیه را که تعریف کرد، من مبهوت مانده بودم. واقعاً باورم نمی‌شد. از همان روز دیدم نسبت به سید تغییر کرد و متوجه شدم که زندگی و همسری که من دارم واقعاً متفاوت‌ است و سید حالات روحانی دارد که کمتر می‌توان نظیرش را یافت. بعدها متوجه شدم این طور قضایا در زندگی سید زیاد اتفاق می‌افتاده اما او ترجیح می‌داده برایم بازگوی‌شان نکند.

به هرحال با همه نگرانی‌هایی که از بابت شرایط بارداری داشتم، به سفر کربلا رفتیم و به سلامتی برگشتیم.

وقتی برگشتیم، هیچ کس انتظارمان را نمی‌کشید. می‌دیدم که همه به استقبال زوارشان آمده‌اند ولی ما کسی را آنجا نداشتیم. دلتنگ شدم. سید گفت ناراحت نباش خانم، لذتش به همین غریب بودنش است.

منبع:روزنامه جوان

مطالب پیشنهادی

پاسخ دهید

بیشتر

گزیده اخبار