خطبه های هاشمی رفسنجانی و عزای بعثی ها

بیستون نیوز :

سرباز عراقی گفت: «وقتی آقای هاشمی رفسنجانی در خطبه­‌های نماز جمعه تهران سخنرانی می کند و وضعیت جبهه­‌ها را تشریح می­کند، بعثی­ها به هم می­ریزند و تا ۴۸ ساعت عصبانی و اضطراب و نا امیدی در چهره آنها موج می­زند».

سرهنگ ستاد روح ­الله کاکاوند از بسیجیان دفاع مقدس و از فرماندهان ناجا خاطره ای را برای ما ارسال کرده است که خواندن آن را خالی از لطف نمی دانیم.

سرویس فرهنگی بیستون ، اسفندماه سال ۱۳۶۳ بود که با برادر آسیابانی (سردار سرتیپ دوم پاسدار کوروش آسیابانی فرمانده شجاع و جانباز دلیر هشت سال دفاع مقدس) بدون تشکیل پرونده از شهرستان هرسین عازم جبهه­ های حق علیه باطل (چنگوله ایلام- لشکر امیرالمومنین علیه السلام) شدم.

در آن مقطع، آقا کوروش فرمانده قرارگاه تاکتیکی الزهرا (س) بود. یک روز به اتفاق هم برای سرکشی به خط مقدم، عازم موقعیت گردان شهید بهشتی در جنوب شرق چنگوله شدیم. او مشغول بازدید و صدور دستورات لازم به فرمانده گردان شد و من به سنگر «دیدگاه» رفتم. «دیدگاه» سنگری بود که دوربین­های خیلی قوی در آنجا وجود داشت.

دیدبان، تحرکات دشمن را زیر نظر می­گرفت و در صورت مشاهده نفربرهای زرهی، تانک و حرکت گروهی دشمن، به توپخانه خودی گِرا (طول و عرض جغرافیایی نقطه مورد نظر) می­داد و ظرف چند ثانیه آن منطقه گلوله­ باران دشمن می­شد.

ستوان دوم وظیفه­‌ای از ارتش جمهوری اسلامی ایران مسئولیت دیدگاه را بر عهده داشت. یک ستوان سوم وظیفه نیز کمکی ایشان بود. همین که وارد سنگر شدم، ستوانی که پشت دوربین قرار داشت با حالت هیجانی خطاب به بنده و با اشاره به دوربین گفت: «شما هم یه نگاه بندازید، ببینید من اشتباه نمی­کنم؟» وقتی پشت دوربین قرار گرفتم، مشاهده کردم شیئی سفید رنگ از شیار منتهی به سنگرهای ما در حال حرکت است و لحظه به لحظه به خط مقدم ما نزدیک­تر می­‌شود.

به دیدبان گفتم: «شما چشم ازش بر ندار و ببین چند نفر هستند، تا من برادر آسیابانی را صدا بزنم». از دیدگاه بیرون آمدم و رفتم موضوع را با آقای آسیابانی در جریان گذاشتم. هر سه نفر (فرمانده قرارگاه تاکتیکی، فرمانده گردان و جانشین گردان) به سرعت به سنگر دیدبانی آمدند.

به محض ورود ما، آن ستوان جوان در حالی که چهارچشمی با دوربین شیار مذکور را زیر نظر داشت، اعلام کرد: «یک نفر است». سپس جای خود را به برادر آسیابانی داد. ایشان نیز سخن دیدبان را تأیید و خطاب به فرمانده گردان گفت: «به بچه­‌ها دستور دهید کسی تیراندازی نکند».

فرمانده گردان با بیسیم دستی که در دست داشت، این دستور را ابلاغ و تأکید کرد کسی تیراندازی نکند. به اتفاق این سه فرمانده از دیدگاه بیرون آمدیم و خود را به دهانه شیار که حدوداً ۵۰۰ متر فاصله داشت رساندیم.

در این هنگام سر و کله یک نفر عراقی پیدا شد که هیچ سلاحی در دست ندارد و زیر پوش خود را به نوک تکه چوبی به نشانه «تسلیم» انداخته و از خاکریز بالا آمد. با دیدن ما، مات و مبهوت و هیجان زده شده­ بود. از شدت ترس لبخندی به چهره داشت و مرتب می­گفت: «انا شیعه، انا شیعه».

مقداری آب به او تعارف و به سمت سنگر فرماندهی حرکت کردیم. او که جوان رعنا و خوش سیمایی بود به زبان عربی پشت سر هم صحبت می­کرد، ولی هیچ کدام متوجه نمی­شدیم که چه می­گوید. حالا تقریباً اکثر نیروهای گردان متوجه حضور این سرباز عراقی در جمع خود شده بودند؛ اما دریغ از یک نفر که به زبان عربی آشنایی داشته باشد.

برادر آسیابانی، بیسیمی از معاون خود که یک رزمنده بسیار شجاع و با اخلاق به نام «قیس» بود درخواست کرد هر چه سریع­تر خود را به موقعیت گردان برساند. حدود نیم ساعت بعد، برادر قیس در جمع ما حاضر شد.

برادر آسیابانی شرح ماوقع را توضیح و از قیس خواست، صحبت­های این سرباز عراقی را ترجمه کند. او گفت: «من شیعه هستم. پدر ندارم. سرباز بوفه تیپ … از لشکر… در بصره هستم. بررسی کردم به این نتیجه رسیدم از این منطقه بهتر می­توانم خودم را تسلیم شما کنم، چون فرمانده این گردان که مقابل شما قرار دارد، فردی شراب­خوار است و از ساعت ۴ تا ۶ غروب با نیروهایش بساط دارند. من دیدم در این فاصله که آنها سرگرم عیش و نوش هستند، بهتر می­توانم خودم را به شما برسانم.

دیشب با مادر و خواهرانم مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که ماندن در ارتش بعث و جنگیدن علیه برادران دینی نتیجه­‌ای جز نکبت و پشیمانی ندارد. هر چند بعثی­ها آنها را اذیت خواهند کرد؛ اما مادرم اصرار داشت این تصمیمم را عملی کنم».

صحبت­های زیبا و متنوعی داشت؛ اما برای اختصار کلام از ذکر آنها خودداری و به یک جمله از سخنان ایشان به نشانه قدردانی از یار امام و رفیق شفیق رهبری، حضرت آیت­ الله هاشمی رفسنجانی که دیشب به دیار باقی شتافت و دیگر در جمع ما نیست بسنده ­کنم.

این سرباز عراقی گفت: «وقتی آقای هاشمی رفسنجانی در خطبه­‌های نماز جمعه تهران سخنرانی می کند و وضعیت جبهه­‌ها را تشریح می­کند، بعثی­ها به هم می­ریزند و تا ۴۸ ساعت عصبانی و اضطراب و نا امیدی در چهره آنها موج می­زند».

روحش شاد و یادش گرامی باد. او فرزند این ملت و افتخار این سرزمین بود.

مطالب پیشنهادی

پاسخ دهید

بیشتر

گزیده اخبار