او کسی نبود جز دوست عزیز و صمیمی‌ام شهید عبدالرضا شهبازی

بیستون نیوز :

نیرویی درونی و یک حالت خاص من را به سوی آمبولانس هدایت کرد. او با سرعت تمام می رفت و من پشت سرش با فاصله اندک و بدون اینکه چشم از آن بر دارم، پشت سرش حرکت می کردم. خمپاره ها و توپ های متعدد به اطراف اصابت می کرد؛ ولی به راه خود.ادامه می دادیم.


Notice: Undefined offset: 0 in /home/bistoonn/public_html/wp-content/plugins/seo-for-images/seo-for-images.php on line 264

Notice: Undefined offset: 0 in /home/bistoonn/public_html/wp-content/plugins/seo-for-images/seo-for-images.php on line 284
سرهنگ روح الله کاکاوند: با استعانت از پروردگار متعال و عرض ادب و ارادت خدمت خانواده معزز و معظم شهیدان والامقام، هشتمین خاطره از خاطرات دفاع مقدس را تقدیم می کنم به بارگاه ملکوتی هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع).
سرویس فرهنگی بیستون ، در گرما گرم عملیات کربلای ۵ برای انجام ماموریتی با موتورسیکلت از خط مقدم به سمت قرارگاه تاکتیکی تیپ ۲۹ خط شکن نبی اکرم (ص) در حرکت بودم که امبولانسی استتار شده با گل و لای، با سرعت زیاد از کنارم عبور کرد. نگاهم که به آمبولانس افتاد حس عجیبی تمام وحودم را فرا گرفت.
نیرویی درونی و یک حالت خاص من را به سوی آمبولانس هدایت کرد. او با سرعت تمام می رفت و من پشت سرش با فاصله اندک و بدون اینکه چشم از آن بر دارم، پشت سرش حرکت می کردم. خمپاره ها و توپ های متعدد به اطراف اصابت می کرد؛ ولی به راه خود.ادامه می دادیم. فقط یک بار گلوله توپ به چند متری ام اصابت کرد کنترل از دستم خارج شد و زمین خوردم.
سریع از جا بلند شدم و به تعقیب آمبولانس ادامه دادم. آشوب و غوغایی در دلم زبانه می کشید، نکند او برادرم حاج نصرالله هست که شهید یا مجروح شده است! آمبولانس جلوی بهداری تیپ ایستاد، اضطراب همه وجودم را فرا گرفته بود. از موتور پیاده شدم و ناخودآگاه در عقب امبولانس را باز کردم. رزمنده ای روی برانکارد بود، روی سرش ظاهر شدم، پارچه سفید را از روی صورتش کنار زدم، آه از نهادم برآمد. آسمان و زمین دور سرم چرخید.او کسی نبود جز دوست بسیار عزیز و صمیمی ام شهید عبدالرضا شهبازی.
بغض گلویم را فشرد، خیلی تلاش کردم در آن شرایط خودم را کنترل کنم و اشک نریزم؛ اما مگر ممکن بود بر بالین عبدالرضای عزیز و دوست داشتنی که همیشه لبخند بر لبانش جاری بود و روز قبل در کنارش بوده ام، حاضر شد و گریه نکرد! گلوله یا ترکش به سمت چپ سرش اصابت و اندکی خون روی گوش و گردنش ریخته بود؛ اما ذره ای از نورانیت چهره اش کم نشده بود؛ بلکه بیشتر هم شده بود.
حالت صورتش به گونه ای بود که انگار با همون لبخند همیشگی روی لبانش، به خواب ناز فرو رفته بود. حدود ۳۰ سال از این صحنه می گذرد؛ اما آن چهره ملکوتی، انگشتران عقیق در انگشتانش، ساعت سیکو پنج مچ دستش و پلاک گردنش هیچ وقت از خاطرم فراموش نشده و نخواهد شد.
عبدالرضا یکی از معلمین پر افتخار، نجیب، متدین، با اخلاق و شجاعی بود که افتخار هرسین و هرسینی ها بوده و هست. او و سایر شهیدان گرانقدر این سرزمین بخشی از تاریخ و هویت هر ایرانی هستند. او در خون خود غلطید تا امروز ما در امنیت کامل به سر ببریم. او دعوت حق را داوطلبانه و با شوق فراوان پذیرا شد تا حق تعالی به واسطه وجود ذیجودش، ما را رهرو شهیدان والامقام قرار دهد و نهضت حسین ابن علی (ع) همچنان تداوم داشته باشد روحش شاد و راهش پر رهرو باد
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
جامانده از غافله شهدا- سرهنگ ستاد روح الله کاکاوند
 او کسی نبود جز دوست عزیز و صمیمی‌ام شهید عبدالرضا شهبازی
86947916 02d0 4017 bef4 768d5895f762 او کسی نبود جز دوست عزیز و صمیمی‌ام شهید عبدالرضا شهبازی
سرهنگ کاکاوند

مطالب پیشنهادی

پاسخ دهید

بیشتر

گزیده اخبار